هنوز به سرفه های زمستانی خیالم
عادت نکرده ام..
بهانه هایم سردشان است
با این رویای یخ زده چه کنم..؟
۱۹ دی ۱۳۸۷ فاطیما
یه لبخند سیاه
یه مترسک
شب و نفس های خاکستری،پرواز
و نگاهی سرد
میان ترس و احساسی سفید
سکوتی برای همه ی عمر،شد لمس نبودن
بی انکه کلاغ به خانه برسد..
وحتی اگر لحظه ها ،زمستانی نباشند،
باز قصه همین است..
میان ناگفته ها و تکرار نقاشی های کودکی
بی بهانه ،اندکی تردید
شد فاصله..و معنای رسم زمانه
برای من ،برای تو...!
شاید تو هم بخندی.. سیاه و تلخ
یه جایی میان خیال و توهم..
حتی اگر با طعم پاییز و بهار باشد
چیزی نمی شود....
فقط میان ناباوری ها..
هم قصه ی کلاغ و مترسک می شویم
..
شاید!
۴ دی ۱۳۸۷ فاطیما