لحظه های پاییزی من طعم نفس های تو می دهد تمام فصل هایم را رنگ مهربانی زده ای مثه نگاهت وخنده هایت 13....تولدت مبارک حالم عجیب گرفته تو نیستی و لحظه هایم دیدنی ست ! چقدر سخت میگذرد این روزها من مانده ام و حرف های ناگفتنی ! تازه می فهمم چقدر دلتنگ بودنت هستم و امروز های بی نفس من همه گواه این ثانیه های بیقرار ...! ...حال من دست خودم نیست ! ۱۶ مهر ۸۸ فاطیما حتی از طرح نفس های تو که نقش بسته بر لحظه هایم از این نگاه مبهم سایه ها که مرا می خوانند... صدایم را می شنوی؟ می ترسم از این بی تفاوتی آخر میان اینهمه ناباوری چه ساده رنگ باخته ای! اینکه تو هم مثل باور سوخته ام شوی می ترسم.. ۱۶ شهریور ۸۸ فاطیما و فردا هم..! روزهایم همگی یک رنگ مانده اند ساده و بی طرح به وسعت نگاهت اما..بارانی تر از همیشه و من می دانم پشت همین کوچه ی بی عبور حادثه ای ست شکل لحظه های من و خنده های تو و چندیست بی صدا به تماشای رقص سایه ها نشسته ام .. ۲۹ اردیبهشت ۸۸ فاطیما من هستم و این خلوت بی صدایم و رویایی مبهم از طرح تاریک چشمانت دیگر صدایت را نمی شنوم کجای بی کسی هایم نشسته ای ؟ کمی نزدیک تر بیا برای باور تو سوی چشمانم را نمی خواهم فقط بخند..! همین مرا بس است! ۲۳ فروردین ۸۷: فاطیما جايي که دوباره چشمانم بي تفاوت بود من با تو بودم ! تفسير ثانيه هايم، و سکوتم الفبایی نا اشنا براي تو اما چرا بودنت را فراموش کردي...؟ و دلوا پسی هايت را... نقابت را نديدم.. اما باز با تو بودم ۷ فروردین ۸۸ پ.ن: ... و باز سکوت .! بر من نگیر از اینهمه تردید کسی اگه از این غم نیست کسی چه می داند بی کسی هایم از کیست میان اینهمه حسرت نمی دانم دلم، پریشان خاطر چیست.. ۲۵ اسفند ۸۷ ...
یه سال دیگه گذشت...و من هنوز سکوت کرده ام مثه تمام ثانیه هایی که گذشت و می گذرد.. .حس می کنم می تونم یه لبخند دیگه نقاشی کنم حتی رو خط خطی های بی تفاوت نگاهم ...همیشه آخر های سال حس عجیبی دارم همراه با ارامش عمیق لحظه هایم....مثه امشب ! ... تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ...همت کن و بگو ماهی ها.... حوضشان بی اب است ... پ.ن.۱: سال خوبی بود ...با همه ی خاطرات خوب و بدش گذشت...! پ.ن.۲: دنیا خوابی ست که اگر ان را باور کنی پشیمان می شوی ..امام علی (ع) پ.ن.۳: سال نو ی همه مبارک ...دلتون بهاری باشه...! درالتهاب تمام این ثانیه ها تنها بهانه برای این خنده های کاغذی ترس عمیق تبعید بود و بس به نگاهم طعنه نزن..! باور کن ...باران نمی بارد حس نمناک خیالت ترجمه ی اشک ها و خنده های من است.. ... ۲۳ بهمن ۸۷ فاطیما یه قدم من یه قدم تو رسیدم به فصل رویاهام،رسیدی به اندوه برگ پاییزی و خنده ای با طعم نگاهم! *** طرحی تاریک برای چشمانم،بی هیچ سایه روشنی مجازات سردی شد برای تکرار نفس های پر از دیوانگی... ویا همان جنایات ذهنی ...اما ! *** یادم هست باز می خندیدم ولحظه ها را مزه میکردم مداد بی خیالی دست گرفته بودم همه ی صفحه های بودنم را خط خطی می کردم *** چه باور عمیقی بود !! *** حتی ثانیه ها نیز.. به این نقاب بی تفاوتی عادت کرده بودند ساده می گذشتند ..مثه من ، مثه تو! ۴ بهمن ۸۷ فاطیما هنوز به سرفه های زمستانی خیالم عادت نکرده ام.. بهانه هایم سردشان است با این رویای یخ زده چه کنم..؟ ۱۹ دی ۱۳۸۷ فاطیما ایام سوگواری امام حسین (ع) تسلیت باد.. اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنآئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللّهُ اخِرَالْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ
امام حسين (ع) فرمود: کاري مکن که از آن پوزش بخواهي، زيرا مومن نه بد مي کند و نه عذر مي طلبد و منافق هر روز بد مي کند و عذر مي خواهد... یه لبخند سیاه یه مترسک شب و نفس های خاکستری،پرواز و نگاهی سرد میان ترس و احساسی سفید سکوتی برای همه ی عمر،شد لمس نبودن بی انکه کلاغ به خانه برسد.. وحتی اگر لحظه ها ،زمستانی نباشند، باز قصه همین است.. میان ناگفته ها و تکرار نقاشی های کودکی بی بهانه ،اندکی تردید شد فاصله..و معنای رسم زمانه برای من ،برای تو...! شاید تو هم بخندی.. سیاه و تلخ یه جایی میان خیال و توهم.. حتی اگر با طعم پاییز و بهار باشد چیزی نمی شود.... فقط میان ناباوری ها.. شاید! ۴ دی ۱۳۸۷ فاطیما خاک،عاشقی می داند، گریه میکند، رنج می کشد و صبر میکند ،سر به آستان مرگ می گذارد، بر شانه هایش گریه می کنداما نمی میرد،... خاک عاشقی صبور است ، بر برگ های پاییز بوسه می زند ،تقدیر جهان را عوض میکند، جوانه ها را بیدار،و درخت ها را خواب می کند اما خود هرگز نمی خوابد...! خاک عاشقی صبور است که سال هاو سال ها برای آسمان صبر می کند ،.. و من ، همانم ، که از خاک امده ام، چون خاک عاشقم ، وچون خاک،روزی، صبوری را هم خواهم اموخت.. .... جبران خلیل جبران.. حس و حال عجیبی دارم امشب...زیبا و باران زده ..خسته و پر امید..!!نمی دانم؟ دوباره جاده ای سپید..اهسته گام بر می دارم..هنوز پرم از تردید..و ترسی عمیق! دیروز و امروز.. شمع های نیمه سوخته..احساس بودن دوباره و قدم اول..و فردا های پر از سوال.. مادرم را ..نگاه مهربانش..احساس عمیق و همیشگی اش را دوباره نفس می کشم..با تمام وجود.. و خدا را..و تمام خوبی ها را با تو پرم از عشق ....:: مادرم دوستت دارم :: ... و.... چه لحظه ای..!!؟ دوباره حس گنگ لمس نفس هایم. دوباره بهانه های رنگی پاییز و نگاه بهت زده ام.. پر از بغض و لبخند نفس های خسته و حس بودن دوباره.... پ.ن.۱: تولدم مبارک پ.ن.۲: ....!! اولین ثانیه های سیزدهمین روز اذر ماه ! و نگاهی بی هراس تر از همیشه.. ..... جغد شب می خواند ! به تکرار تمام نبودن هایم.. در التهاب بهانه های یخ زده مانده ام.. چه بی تابانه خسته ام..! ۱۱:۳۰ ۲۶ ابان ـ فاطیما لحظه های نمناک خیالم اسیر بهت چشمانت بیا با من راه تاریک است بخوان با من که این اواز غم انگیز است شنیدن دارد این غصه همه درد نخواستن ها همه طعم نبودن ها مرا با خود ببر کنار خنده ی گل ها برای باور فردا بیا و حس کن اندوهم همان اواز غمیگنم میان انهمه تردید.. صدایم را نشنیدی..! ۲۳ ابان فاطیما سکانس ۱: همش فکر میکردم خواب می بینم..قصه های کودکی ام را خیلی وقت بود فراموش کرده بودم.. خوب که نگاه کردم... اطرافم پر بود ازعلامت های سوال . ! و ناباوری.. شده بود مثل پینو کیو...!! سکانس ۲: نگاهش سرد بود..با اشاره ی دستش زمستان را نشانم میداد..نمی دانم سمت اینده بود..یا زمان همان پارسال متوقف شده بود ..چشمانش شوق عجیبی داشت اما ..تردید ...روی افکار یخ زده اش هنوز بازی میکرد.. فکر میکردم بهار است..!!! من کجا بودم؟ سکانس ۳: ...۱ ۲ ۳..یه جورایی خیالاتی شده بود...اما گمش کردم..! نمی دانست که بازی قایم باشک رو هنوز یاد نگرفته ام...شایدم حق داشت..بازیگر ماهری شده بود..! سکانس۴: لباس سفیدی بر تن داشت...خوب ! اخر ها ی سال همه دوست دارند نو بشند.. حرف هایش مزه ی تلخی میداد..حقیقت هست که..چند ماهی باقی ست.برگ های پاییزی سکوت کرده بودند..! سکانس ۵: بی تفاوت بود.اما بهت چشمانش چیز دیگری می گفت..با اشک های معصومانه یاد بچگی هایش افتاد و لبخندی گوشه ی لبانش نشست..شاید از شوق زیادی بود! نمی دانم ! سکانس۶: بااندیشه هایی که بوی خاک میداد..بایدم احساس خفگی می کرد..گرم بود..! تمام رد پا ها محو شده بودند..و ترسی عمیق.. رسیده بودیم به کویر رویاهایش..! چیزی نبود..شایدم من نمی توانستم ببینم سکانس۷: باران می بارد..و باز همان بهانه های رنگی..و نگاه پاییزی.! به روایت لحظه ها..وقت رفتن است در اندیشه ام چرا..تمام فصل هایم زرد مانده اند.!! پ.ن ۱:خیلی وقت بود می خواستم بنویسم...نمی شد..شاید دنبال بهانه ای بودم..! پ.ن ۲:کمی متفاوت نوشتم با همان رنگ و بو ی قدیمی.. سکوت.. و دیگر هیچ ! حتی نفس هایم را ارام می کشم.. تا فرصتی باشد برای چشمانم و پاسخی به نگاه غمگین اسمان که چرا لمس نکرده ام.. دستان ابی پر مهرش را.. ناگفته ها یی ست تلخ و می دانم باز نقاب سکوت بر چهره داری! وشنیده ام پاسخ های بی صدایت را می خواهم بنویسم راهی که امده ام و پرتگاه عبورم شاید تلنگری باشد برای پای خسته ام اخر ...هنوز چند قدمی مانده ! شهریور ۸۷ فاطیما و جواب هایی که خود سوال بودند چقدر دیر رسیده ام.. چرا نشنیده بودم صدای نفس هایی را که همه از او بودند حتی ستاره ها نیز امده بودند!! تمام بودن هایم فراموشم شد اما باز نگاهی به اسمان کردم به اندازه ی تمام سال هایی که نبودم حرف داشتم ! ناگفته هایم را فقط خودش می دانست و بس صدایی درونم فریاد می کشید همه جا رنگ ارامش داشت امشب تولد دوباره ای بود.. ۳۱ شهریور ۸۷ فاطیما چه زود گذشت !! .. 

می ترسم از اینهمه تردید !
کنار لحظه ها ي بي خيالی تو
![]()
هم قصه ی کلاغ و مترسک می شویم
..



از همان تاریکی ها

| Design By : Night Skin |
مي خواهم بخوابم..
